تبلیغات
کانون خیریه سلامت رفتار سپینود دانشگاه علوم پزشکی تبریز - عروسک
 

با عجله وارد فروشگاه  شدم. بادیدن آن همه جمعیت  شوکه  شدم. کریسمس  نزدیک  بود و همه برای خرید  آنجا  آمده  بودند. با  عجله از  بین جمعیت به  طرف بخش  اسباب بازی ها رفتم. دنبال یک  عروسک  قشنگ برای  نوه ی  کوچکم میگشتم. میخواستم  برای  کریسمس  گرانترین عروسک  فروشگاه  را براش  بخرم.


پسر بچه ی کوچکی را دیدم که حدود پنچ سال داشت. پسر عروسک زیبایی را آرام دربغل گرفته بود و موهایش را نوازش میکرد.

در این فکر بودم که این عروسک را برای چه کسی میخواهد.

چون پسر بچه هااغلب به اسباب بازی هایی مثل هواپیما و ماشین علاقمند هستند.

 

عروسک

با  عجله  وارد  فروشگاه  شدم. بادیدن آن همه جمعیت شوکه  شدم.

کریسمس نزدیک  بود  و  همه  برای  خرید آنجا  آمده  بودند. با عجله از بین جمعیت  به  طرف  بخش  اسباب  بازی ها  رفتم.  دنبال  یک  عروسک  قشنگ برای   نوه ی   کوچکم   میگشتم. میخواستم برای  کریسمس  گرانترین عروسک  فروشگاه  را  براش  بخرم.

پسر بچه ی کوچکی را دیدم که حدود پنچ سال داشت. 

پسر عروسک زیبایی را آرام دربغل گرفته بود و موهایش را نوازش میکرد.

در این فکر بودم که این عروسک را برای چه کسی میخواهد.

چون پسر بچه هااغلب به اسباب بازی هایی مثل هواپیما و ماشین علاقمند هستند.

پسر بچه پیش خانومی رفت و گفت : عمه جان مطمئنی که پول ما برای خرید این عروسک کم است؟

عمه اش(در حالی که خسته وبی حوصله بود) جواب داد : گفتم که پولمان کم است.

سپس به پسربچه گفت که همان جا بماند تا برود و چند تا شمع بخرد و برگردد.

پسرک عروسک را در اغوش گرفته بود و دلش نمی امد ان را برگرداند.

بادودلی پیش او رفتم و پرسیدم :

پسر جان این عروسک رابرای چه کسی میخواهی؟؟

جواب داد :من وخواهرم چند بار به اینجا امده ایم . خواهرم این عروسک را خیلی دوست داشت و همیشه ارزو میکرد که شب کریسمس بابانوئل این را برایش بیاورد.

به او گفتم :خوب شاید بانوئل این کار را بکند.

پسر گفت :نه بابانوئل نمی تواند به جایی که خواهرم رفته برود. من باید عروسک را به مادرم بدهم تا برایش ببرد.

از او پرسیدم که خواهرش کجاست؟؟

به من نگاهی کرد و با چشمانی پر از اشک جواب داد : او پیش خدا رفته. پدر میگوید که مامان هم میخواهد پیش او برود تا تنها نباشد.

انگار قلبم از تپیدن ایستاد ! پسر ادامه داد :من به پدرم گفتم از مامان بخواهد تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند.

لعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت : این عکسم را هم به مامان میدهم تا انجا فراموشم نکند.من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدر میگوید که خواهرم انجا تنهاست و غصه میخورد.

پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد.

طوری که پسر متوجه نشود .دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون اوردم. از او پرسیدم : میخواهی یک بار دیگر پول هایت را بشماریم . شاید کافی باشد؟؟

او با بی میلی پول هایش را به من داد و گفت فکر نمی کنم : فکر نمی کنم .چند بارعمه انها را شمرده است ولی هنوز خیلی کم است.

من شروع به شمردن پول هایش کردم.بعد به او گفتم :این پول ها که خیلی زیاد است.حتما میتونی عروسک را بخری!!

پسر باشادی گفت : اه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!!

بعد رو به من کرد و گفت : من دلم می خواست که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم. چون مامان گل رز سفید رو خیلی دوست دارد . ایا با این پول که خدا برایم فرستاده . میتونم گل هم بخرم؟؟

اشک از چشمانم سرازیر شد.بدون انکه به او نگاه کنم. گفتم :بله عزیزم . میتونی هرچقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری .

چند دقیقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.

فکر ان پسرحتی یکلحظه از ذهنم دور نمی شد. ناگهان یاد خبری افتادم که هفته پیش در روزنامه خوانده بودم :کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد . دختر درجا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.

فردای ان روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست اورم. پرستار بخش.خبر ناگواری به من داد :زن جوان دیشب از دنیا رفت.

اصلا نمی دانستم ایا این حادثه به پسر مربوط میشود یا نه.

حس عجیبی داشتم.بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک .یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود





نوشته شده در تاریخ سه شنبه هشتم آذرماه سال 1390 توسط محمد مظفری
|تمامی حقوق این وبلاگ برای كانون سپینود محفوظ است|