تبلیغات
کانون خیریه سلامت رفتار سپینود دانشگاه علوم پزشکی تبریز - خانه مادربزرگ(ادامه1)
 

برگرفته از کتاب خانه مادربزرگ (چاپ سال ۱۳۸۳) از همین نگارنده

شبی زمستان بود، برف می‌بارید و باد کولاک می‌کرد. خروش برف و باد، یاد مرا به سال‌های دور و به شبی پُر برف و به پنجره‌ای روشن می‌کشاند؛ یاد پنجره روشنِ خانه مادربزرگ. پنجره‌ای که از آن نورِ سرخ چراغ گردسوزی به بیرون پرتو افشان می‌شد و امیدِ خانه گرم و پُر مهر او را به یاد می‌آورد. ما، در را باز می‌کردیم و گام به سرای او می نهادیم؛ مادربزرگ را می‌دیدیم که زیر کرسی نشسته و گیسوان چون برفش را شانه می‌زد. از آمدن بچه‌ها شادمان می‌شد. دستش را به زیر جاجیم می‌بُرد تا غوری دم‌کرده‌های آویشن و بابونه را از چاله کرسی بیرون بیاورد. کرسی مادربزرگ و آتشدان آن همچو همیشه گرم بود؛ مانند چشمان پُر از مهربانی و یکرنگی او. ما دستان یخ‌زده خود را بهم می‌مالیدیم و به آن می‌دمیدیم. مادر بزرگ دستان ما را در میان دستانش می‌گرفت و می‌مالید.

ای کاش باز هم دستان او، دستان یخ‌زده ما را پناه می‌بخشید. ای کاش باز هم چراغِ روشن خانه تو پناهگاه ما می‌بود؛ کاش باز هم چراغ تو روشن بود و دانه‌های برف و سوزِ سرما، از پرتوهای آن روشنایی و گرما می‌گرفت.

چه سخت است نزدیک شدن به خانه تو! خانه‌ای با بام فرو ریخته و با یک دنیا یادمان‌های فراموش ناشدنی. آنروزها چه بسیار که در اندیشه بام خانه تو بودیم. آنگاه که برف می‌آمد و برف‌ها هنگامه می‌کردند، ما بچه‌ها بلند می‌شدیم؛ پارو و بیل را بر شانه می‌گرفتیم و شاد و خندان از کوچه‌های آبادی بسوی خانه تو رهسپار می‌شدیم. کوچه‌هایی که مانند گیسوان تو سپیدِ سپید بودند. در راه می‌خندیدیم و بازی می‌کردیم و برف‌ها را بسوی هم می‌پرتافتیم؛ و هم بسوی دخترانی پرتاب می‌کردیم که نشسته بر دهانه چشمه، کوزه‌هایشان را از آب‌های گرم و پاک کاریز پدربزرگ پر می‌کردند. دهانه چشمه‌ای که پسران را نزدیک شدن بدان روا نبود؛ که چشمه، جایگاه آناهید بود و ویژه دوشیزگان. برف‌های ما به دختران نمی‌خورد و آنان گمان می‌کردند که نشانه‌گیری ما تا این اندازه فرو کاهیده است و نمی‌دیدند برف‌هایی که ما بسوی هم پرتاب می‌کردیم، چگونه بر سر و گوش و بینی‌مان می‌نشست و سرخ می‌شدیم؛ سرخِ سرخ! نوک بینی و گوش ما از سرما می‌سوخت و آن سوختن‌ها چه بسیار گواراتر از سوزش‌های دیگر بود.

ما بر روی برف‌ها بسوی خانه تو می‌آمدیم. در برف‌ها می‌دویدیم و غلت می‌زدیم. مردم به شلوغ‌کاری ما خرده‌ می‌گرفتند و ما می‌گفتیم که داریم می‌رویم برف مادربزرگ را بروبیم. آنان در می‌آمدند که وای بر مادربزرگ و بامش که شما روبندگان آن باشید! ما می‌خندیدیم، بلند بلند، و نمی‌دانستیم که آوای آن پیرمرد که همراه با بخارِ گرم هستی‌اش از لای شالی بیرون می‌آمد تا چه اندازه درست بود: بدا به روزگار مادر بزرگ که ما روبندگان برفش بودیم. آنگاه که به خانه تو می‌رسیدیم، دیگر برای آمدن تو و آوردن نردبان شکیبایی نمی‌کردیم. از در و دیوار و درخت بالا می‌رفتیم و خود را به بام می‌رساندیم.

راستی مادربزرگ! یادت می‌آید که راه بچه‌ها به خانه همدیگر، همیشه از روی بام‌ها و دیوارها و درختان می‌گذشت؟ تو می‌گفتی مگر کوچه را از شما گرفته‌اند؟ و ما می‌گفتیم که می‌خواهیم به خورشید تو نزدیکتر باشیم. تو می‌خندیدی و ما نمی‌دانستیم که از خورشید دوست‌داشته تو چه بسیار دور بودیم. آیا تو هم اینرا می‌دانستی و به ما نمی‌گفتی؟

ما خود را به برف‌های بام تو می‌رساندیم و تو می‌دانستی که بیشتر از اینکه برف پارو کنیم، بازی می‌کردیم و فریاد می‌کشیدیم. تو بیرون می‌آمدی و برای ما پاره‌های کشک پرتاب می‌کردی. ما کشک‌های آمیخته با برف ترا در دهان می‌گذاشتیم و می‌مکیدیم. تو می‌گفتی اینها را بخورید تا جان داشته باشید. تو هم می‌دانستی که ما چگونه بی‌جان و کم توان خواهیم شد.

چه سخت سنگین بود برف‌های آن سالیان. ما برف‌ها را تنها از یک گوشه بام به پایین می‌ریختیم تا به لب بام نزدیک شوند و سرسره‌ای ساخته شود. تو از اینکه ما چیزی ساخته‌ایم، شادمان می‌شدی. ما از سرسره به پایین می‌خزیدیم و از درخت توت بالا می‌رفتیم. ما آنروز شاخه توت را شکستیم و تو گریستی. اما ما نمی‌فهمیدیم که تو برای چه می‌گریی. نمی‌دانستیم که یک درخت زنده یا یک گیاه سرسبز برای تو چه ارزشی داشت.

تو به ما می‌گفتی اگر شاخه‌ها را بشکنید دیگر چگونه می‌توانید بالا و بالاتر بروید؟ ما می‌گفتیم از شاخه‌های دیگر، و تو بیشتر می‌پژمردی که «شاخه‌های شکسته» باز هم بیشتر خواهند شد.

اما ای مادربزرگ! بام خانه ترا چه کسی ویران کرد؟ براستی همانا که تو نیستی و نمی‌بینی که ما چگونه همه شاخه‌ها را شکستیم. گذاشتیم تا سوارانی به کوچه‌های گرامی‌داشته تو وارد شوند و درخت را از بیخ ببُرند و بام‌ها را فرو غلتانند.

همانا که تو نیستی تا نبینی چگونه از تنور همیشه گرم و روشنت نگاهبانی کردیم. چگونه به هر بیگانه‌ای که زور یا گفتار زیبا داشت، دل بستیم و گذاشتیم تا یاد و یادمان‌های تو مانند گَردهای چرخ‌های خرمنکوب، با باد به هر کجا پراکنده شوند. گذاشتیم تا همان بیگانه‌ها آتشدانت را خاموش کنند و نیایشگاه‌های ساده و بی‌خود‌نمایی ترا به ویرانی کشند. اگر تو بودی ما را برای ویرانی نیایشگاه‌ها سرزنش نمی‌کردی، بلکه بیشتر از دل‌بستن به آیین تازه آنان، رنجیده می‌شدی.

درختانی که آنان بریدند، ریشه‌هایی تنومند در دل خاک دارد. ریشه‌هایش به کاریز پدربزرگ می‌رسد و از آنجا آب‌های دل زمین و دسترنج پدربزرگ را می‌مکد و بهره فرزندان تازه رسیده کوچکش می‌کند که به تازگی جوانه زده‌اند. کوچک و نازک و سبز! تو می‌گفتی که جوانه‌های تازه را آزرده نکنید که زود می‌شکنند. مادربزرگ! من می‌دانم که «ریشه‌های» درخت ترا هیچکس نمی‌تواند از دل زمین بیرون بکشد.

۵

یادت می‌آید آنگاه که زیرلب بابایت را فرا می‌خواندی و پسانگاه آهی سر می‌دادی؟ تو می‌پنداری من در دنیای کودکی خود نمی‌دیدم که با گوشه روی‌مالی، گوشه چشمت را پاک می‌کردی؟ تو گمان می‌کنی از چشم ما پنهان می‌ماند و نمی‌دیدیم که در نسیم خنک بامدادی به خانه همیشگی او پناه می‌بردی و در کنارش می‌نشستی؟

می‌پنداری که نمی‌دانستیم بیل پدربزرگ برای تو همچو گنجینه‌ای گرانبها بود و آنرا در گوشه‌های پستوی پر از رازهایت  پنهان می‌کردی و گَرد آنرا می‌زدودی؟ می‌دانی هم‌اکنون فرزندان مادربزرگان با همان بیل، گوشه‌های خانه و کوچه شما را می‌جویند؟ کوچه‌هایی که هر بامداد آب‌ و جاروشان می‌کردی و بوی خوش اسپند را در آن می‌پراکندی.

آنگاه که بر خاک بابایت می‌نشستی، تو نیز به یادهای کودکی خود می‌اندیشیدی؟ آن یادمان‌هایی که برایمان فرا می‌گفتی و می‌خواستی تا همیشه در یاد داشته باشیم؟

۶

یاد با تنور زیر کرسی تو! تنوری که بوی سیب‌زمینی‌های پخته از آن می‌آمد. دیزی‌ای که همیشه برای مهمانی تازه رسیده در تنور داشتی؛ آب جوشی که هیچگاه از جوش و خروش باز نمی‌ایستاد و نشانه زندگانی و ‌آتش درون تو بود.

کوچه‌های آن روستا و همه درختان آن بوی ترا می‌دهد. جای گام‌های تو در کنار همه آنها مانده است. هنوز هم بانگ خوش شُرشُر آب چشمه، آن هنگام که کوزه سفالینت را در آن فرو می‌کردی، به گوش می‌رسد. کوزه دسته بر گردنی که آذین زردِ تاج مانندی بر سرش نهاده بودی و من همواره می‌اندیشیدم که آیا آن آوند سفالین برای تو تنها یک کوزه بود؟

می‌دانی مادربزرگ! همه آن آوازها را هنوز هم می‌شنوم؛ جای گام‌های ترا می‌بینم؛ بوی ترا در همه جا دنبال می‌کنم. بوی دانه‌های سرخ اسپندت در همه گذرهای روستا درپیچیده است.

۷

کاش تو بودی و باز هم برایمان شوغات می‌گفتی؛ افسانه‌هایی که راست‌تر از همه سرگذشت‌های دیگر بود. کاش باز هم در شب‌های پر ستاره آکنده از آوای جیرجیرک‌ها، با گزاردن پارچه‌ای بر دهانه چراغ، آنرا خاموش می‌کردی؛ جاجیم را بر رویمان می‌کشیدی و همچو همیشه افسانه‌های سر‌بسته‌ات را باز می‌سراییدی و با چشمان دریایی‌ات در اندیشه‌های دور و دراز سالیان سال فرو می‌رفتی. کاش باز هم چشمان قشنگت را می‌دیدم آن هنگام که از دلدادگی به پهلوانان داستان‌هایت شاد می‌گشت و آن هنگام که در غم آنان نمناک می‌شد و به سوگ می‌نشست.

کاش تو بودی و باز هم برای ما «بز زنگوله پا» را با آن شور بی‌پایانت بازگو می‌کردی و ما باز هم به اندرزت گوش فرا نمی‌دادیم. در سخنان باشکوه تو، تا چه اندازه «شنگول و منگول» زیبا بودند و «خشت سر تنور» دلربا بود. کاش باز هم برای ما از «آقا گرگه» می‌گفتی که دستانش را رنگ کرده بود و بزغاله‌ها را فریب می‌داد. راستی چرا بزغاله‌ها بازهم فریب می‌خوردند و می‌خورند؟ چرا باز هم در را می‌گشایند تا خود را در آغوش او بیندازند؟ چرا هیچگاه بزغاله‌ها بجای رنگ، به خودِ دستانش نگاه نمی‌کردند؟ تا چه هنگام باید خانم بزی به جنگ آقا گرگه برود؟

کاش ما بجای گوش سپردن به داستان‌های پر راز و رمز تو، به سرکشی و بازیگوشی نمی‌پرداختیم. تو چگونه چنین بردبار بودی و ما را تاب می‌آوردی؟





نوشته شده در تاریخ دوشنبه پنجم دیماه سال 1390 توسط محمد مظفری
|تمامی حقوق این وبلاگ برای كانون سپینود محفوظ است|