تبلیغات
کانون خیریه سلامت رفتار سپینود دانشگاه علوم پزشکی تبریز - خانه مادربزرگ(ادامه2)
 

برگرفته از کتاب خانه مادربزرگ (چاپ سال ۱۳۸۳) از همین نگارنده

شبی زمستان بود، برف می‌بارید و باد کولاک می‌کرد. خروش برف و باد، یاد مرا به سال‌های دور و به شبی پُر برف و به پنجره‌ای روشن می‌کشاند؛ یاد پنجره روشنِ خانه مادربزرگ. پنجره‌ای که از آن نورِ سرخ چراغ گردسوزی به بیرون پرتو افشان می‌شد و امیدِ خانه گرم و پُر مهر او را به یاد می‌آورد. ما، در را باز می‌کردیم و گام به سرای او می نهادیم؛ مادربزرگ را می‌دیدیم که زیر کرسی نشسته و گیسوان چون برفش را شانه می‌زد. از آمدن بچه‌ها شادمان می‌شد. دستش را به زیر جاجیم می‌بُرد تا غوری دم‌کرده‌های آویشن و بابونه را از چاله کرسی بیرون بیاورد. کرسی مادربزرگ و آتشدان آن همچو همیشه گرم بود؛ مانند چشمان پُر از مهربانی و یکرنگی او. ما دستان یخ‌زده خود را بهم می‌مالیدیم و به آن می‌دمیدیم. مادر بزرگ دستان ما را در میان دستانش می‌گرفت و می‌مالید.

ای کاش باز هم دستان او، دستان یخ‌زده ما را پناه می‌بخشید. ای کاش باز هم چراغِ روشن خانه تو پناهگاه ما می‌بود؛ کاش باز هم چراغ تو روشن بود و دانه‌های برف و سوزِ سرما، از پرتوهای آن روشنایی و گرما می‌گرفت.

۸

یادت می‌آید آن هنگام که کشمش‌های تازه رسیده را در پیاله مسی کهن آوردی و گفتی این پیاله‌ای است که از پدربزرگت بر جای مانده؟ ما را کاری با پیاله نبود و تنها در اندیشه کشمش‌ها بودیم. تو گفتی نگاره‌ای در ته پیاله هست، کشمش‌ها که به پایان آمد، آنرا می‌بینید. ما کشمش‌ها را بسر آوردیم و تو نگران نگاه ما به نگاره پیاله بودی؛ اما ما در اندیشه پر شدن پیاله از کشمش‌های دیگر. تو آنشب دلت شکست. ما دلشکستگی ترا ندیدیم و در نیافتیم. سالیانی گذشت تا بدانیم تو آنشب از ما دلگیر بودی و ما شاد از خوردن کشمش‌هایی که تو خود با دستان خود بر زیر بام خانه‌ات آونگ کرده بودی. خودت انگور آنها را از کوچه‌باغ‌های پر از درختان سنجد تا به خانه آورده بودی. خودت انگورها را از درخت بر چیده بودی. درخت را خودت به هنگام جوانی کاشته بودی. خودت درختان را هَرَس کرده بودی. خودت آبشان داده بودی و گیاهان هرز کنارشان را از بیخ و ریشه برکشیده بودی.

برای ما هیچکدام اینها دانسته نبود؛ تنها در اندیشه شیرینی کشمش‌ها بودیم. آنها را می‌خوردیم و خوشه‌های آنرا به میان کرسی رها می‌کردیم. تو آنها را گرد می‌آوردی و داروی زخم‌هایت می‌کردی. راستی مادربزرگ! کاش تو بودی و باز هم به ما می‌گفتی که کدام زخم‌هایت دردناک‌تر، کاری‌تر و درمان‌ناپذیرتر بود.

دوست دارم به باغ تو بروم. روییدنی‌های هرزش را ببُرم. باغت را با بیل پدربزرگ بیل بزنم. گل‌های ختمی و بوته‌های اسپندش را برچینم. گل‌های ختمی را بیاورم تا مادربزرگ آینده، مانند تو گیسوانش را با آنها بشوید و دانه‌های اسپند را به یاد تو بر آتشی افشانم که بر خواهیم افروخت. بر آتش فرخنده آتشدان تو! اما آیا دیگر هیچکدام ما گل‌های ختمی را می‌شناسیم؟

۹

دوست داشتم باز هم به خانه تو می‌آمدم، خانه‌ای که هیچگاه درِ آن بسته نبود؛ هیچگاه تنورش خاموش نبود؛ هیچگاه آوای گام‌های زندگی در آن بریده نمی‌شد.

دوست داشتم باز هم در خنکای بامدادی به آواز تو بر می‌خواستم تا بزغاله‌هایت را به دشت و دمن ببرم و هنگام فرو نشستن آفتاب بسوی تو بازگردیم. آن هنگامی که تو برای دیدار خورشید سرخ و بزرگ و دوست‌داشته‌ات به کنار دیوارهای روستا می‌آمدی و دستانت را بسویش فراز می‌گرفتی. من از دور ترا نگاه می‌کردم که چگونه خورشید را می‌نگریستی و با خود و زیر لب چیزهایی می‌گفتی.

باد غم‌انگیز شامگاهی پیراهن رنگارنگ گلدارت را به جنبش در می‌آورد و گیسوان سپیدت را بر می‌افشاند. جنبیدن پیراهن گلدارِ همچو پروانه تو از پشت گَرد پای بزغاله‌ها و از میان آوای زنگوله‌ها چه باشکوه می‌شد. من دوست داشتم گله به آبادی نرسد تا بیشتر بتوانم ترا تماشا کنم و بتوانم باز هم یواشکی به پشت سر تو بیایم و بشنوم که با خورشید چه می‌گفتی؛ آن نیایش‌هایی که همچنان بر جان و دلم بر نشسته است.

می‌دانی مادربزرگ که دیگر هیچکدام ما نه فرو شدن خورشید را می‌بینیم و نه بر آمدن آنرا؟ نه ماه را می‌نگریم و نه ستاره‌ها را؟

۱۰

خوشا روزهایی که در یاد و نگران همه مردم روستا بودی. از پرتوی نور کم‌سویی در نیمه شب و بر پهنه دیواری، می‌دانستی که هنگام زاییدن گاو همسایه بود. از آهنگ پای اسبی در کوچه‌ای، می‌فهمیدی که از پسرش آگهی بدی آورده‌اند. از آوای پیاله در کندوله‌ای پی می‌بردی که اندوخته گندمی رو به پایان است؛ و از آواز گریه کودکی در کوچه‌ای، می‌دانستی که دارد دندان در می‌آورد.

می‌دانستی که دل پسر جوانی در کدام خانه در گرو است. کاسه آش را به دست همو می‌سپردی تا بسوی خانه د‌لارامش شتابان شود. یادت می‌آید که گفتی پسرک از دستپاچگی کاسه آش را فرو افکنده است؟ ما در شگفت می‌ماندیم که تو از کجا می‌دانی؟ و تو می‌گفتی که این بانگ، بانگ درکوبه او نبود. جوان دلداده اینگونه نمی‌کوبد؛ آرام، اما استوار می‌کوبد. یادت می‌آید تا او بازگردد، تو کاسه دیگری پرکردی و به دستش دادی؟ یادت می‌آید به او چه گفتی؟ گفتی: «دست عاشق به داغی کاسه‌ای نمی‌سوزد».

ای مادربزرگ! می‌دانی به روزگار ما تا چه اندازه عشق بی‌ریشه شده است و چگونه آنرا به بازیچه و لودگی کشیده‌اند؟ مادربزرگ! می‌دانی ما تا چه اندازه از روزگار همدیگر آگاهی داریم؟ می‌دانی تا کجا شهرها بزرگ شده‌اند و تو چه بسیار از بزرگ شدن شهرها و از بین رفتن آیین‌ها، واهمه داشتی؟

۱۱

مادربزرگ! ای کاش باز هم دستان پر توان تو یاریگر راه‌های بی‌پایان ما می‌بود. کاش باز هم می‌توانستیم دسـتان پر امید ترا برگیریم و آنها را در ناهمواری‌های روزگار در کنارمان دریابیم. دستان تو ای مادربزرگ! دستانی بزرگ، چروکیده، رنج کشیده، پر از داغ‌های روزگار و پر از مهربانی.

دستان تو ای مادربزرگ! دستانی با انگشتری نقره و نگین‌های فیروزه‌ای. انگشتری که امروزه هست و دستانی که دیگر نیست. انگشتری که خود نگاره دستانی بر آن آرمیده بود. دستانی که به پیمانی استوار و همیشگی به یکدیگر گره خورده بودند. پیمانی که هیچگاه گسسته نمی‌شد و نشد.

بر انگشتان تو ای مادربزرگ! جز همان گوی پیمان و جز انبوهی از داغ‌ها، چیز دیگری نبود. چه پر مهر بود دستان تو، آنگاه که به دستان یـخ‌زده مـا گـرما می‌بخشید. چـه گرمِ گرم بود، آنگاه که سردِ سرد بودیم و گرمای ترا آرزو می‌کردیم. چه سخت بود، آنگاه که در سربالایی‌ها دستانمان را برمی‌گرفت و چه کوبنده بود آنگاه که گوشمان را می‌نواخت.

ای کاش باز هم سیلی تو بر چهره ما نواخته می‌شد، آنگاه که تو از گذشت روزگار و آموخته‌های نیاکان می‌گفتی و ما به تو و به آنان بی‌پروا بودیم. ای کاش باز هم دستان تو گوش‌های ما را بر می‌گرفت، آن هنگام که داستان‌ها و باورها و آموزش‌های پر از راز و سربسته ترا به شوخی و خنده می‌گرفتیم.

دستان تو پر از زخم بود، پر از آثار خارها و گذر روزگار. اما دستان ما پر از خار نیست؛ زبان‌های ما پر از خار است.

دلم دستان ترا می‌جوید. دستانی که با آن در واپسین روزهای تابستان، انگورهای پرورده‌ات را از شاخه‌ها می‌چیدی، بر سبد می‌نهادی و بر دوش می‌گرفتی و از کوچه‌باغ‌های دل‌انگیز نیاکانت به سوی خانه رهسپار می‌شدی و تا به خانه برسی، نیمی از سبدت را به بچه‌های کوچه‌باغ‌ها بخشوده بودی.

تو شیرین‌ترین انگورهایت را بر روی سبد می‌نهادی؛ چون می‌دانستی که ما سوار بر درازگوشی از کنارت می‌گذریم و دستانمان را در سبد انگورهای سرخ و سبز تو فرو می‌کنیم. همه می‌دانند که دیگر هیچ انگوری بوی خوش انگورهای ترا ندارد.

تو به لب چشمه می‌رسیدی و می‌نشستی. نه برای شستن انگورها؛ که انگورهای باغ تو هیچگاه زهر‌آگین نبود. نه انگورهای تو، نه آب‌های زلال چشمه تو و نه روستای تو. زهرها را ما به روستایت در آوردیم و باغ ترا، کوچه‌باغ‌های ترا، میوه‌های ترا، اندیشه‌های ترا و یاد‌ها و باورهایت را، همه و همه را شرنگ‌آلود کردیم.

تو به لب چشمه می‌رسیدی و دستانت را در آب‌های زلال کاریز فرو می‌بردی؛ مُشتی می‌آشامیدی و نیایشی بر می‌خواندی.

چه زیبا بود دستان تو آنگاه که در آب‌های زلال چشمه روستا فرو می‌شد و ماهیانی که از میان انگشتانت می‌گذشتند. چه زیبا بود نگاره تو در دل آب‌ها آنگاه که چکه‌های آب از میان گیسوانت بر آن فرو می‌افتاد.

تو به آن چشمه و به آبهایش سوگند یاد می‌کردی، به زلالی‌اش، به پاکی‌اش و به روشنایی آب‌هایش. اما ما ناپاکی‌هایمان را به چشمه خجسته تو رها کردیم. ما چشمه ترا به ویرانی کشیدیم؛ چشمه ترا آلودیم و خشکاندیم. درختانِ فرا‌آورده دسترنج تو از این بی‌مهری ما پژمردند و از خشک شدن چشمه، خشکیدند.

کاش دستان تو باز هم بودند. برای نواختن چند سیلی! سیلی‌ای بر بناگوش ما. ما که روستای ترا زهر‌آلود کردیم؛ آبهایش را آلوده کردیم؛ چشمه‌اش را خشکاندیم؛ درختان ترا از ریشه برکندیم و باورها و گرامی‌داشت‌های ترا خوار و کوچک شمردیم.

کاش دستان پر توان و نیرومند تو باز هم بودند.

۱۲

کاش باز هم ما را می‌بردی به میان سپیدارهایی که باد در میان شاخه‌هایش می‌پیچید. سپیدارهایی که بلندِ بلند بودند. مانند تو! مانند آرزوهای بلند تو. به بلندای بالای تو. بلندایی که هنوز هم می‌اندیشم برای دیدار آن، باید بالا و بالاترها را نگریست.

کاش باز هم از تنور پر از آتشت،کلوچه‌های داغ و خوشمزه بیرون می‌آوردی و بر سفره همیشه گسترده‌ات می‌نهادی. کاش‌ما بجای نگریستنِ بیرون آمدن کلوچه‌ها از تنور، دستان ترا تماشا می‌کردیم‌ که سرخِ سرخ شده بود؛ و چهره‌ات را می‌نگریستیم که از تندی آتش و تفتیدگی، برافروخته شده بود و سوزشش رنجت می‌داد.

اگر ما به چهره تفتیده تو می‌نگریستیم، تو می‌خندیدی تا نگاه ما را از چهره و چشمان دردمندت، به لبان خندانت باز گردانی.

چه بسیار دستان تو برای پختن نان و کلوچه‌ها سوخت و چه بارها که دستانت را در چکه‌ای آب فرو نهادی تا بدان‌ها آرامش بخشی.

تنور تو کجاست؟ آتش‌های فرخنده تو چه شدند؟ سـپیدارهای بـلند تـو به کجا رفـتند؟ مور‌های کوچکی که نـان خشک خرد شده را بر راهشان می‌افشاندی، کجایند؟ بی‌آلایشی تو و روستایت را در کجا جستجو کنم؟

خانه مادربزرگطرح اهدایی خانم پگاه (مریم) امینی

۱۳

شبی تاریک و پاییزی بود. نه ماه در آسمان بود و نه پاره‌های ابری. من و تو در کوچه‌باغ‌های تاریکی که درختان بلند سپیدار سر به آسمان برکشیده بودند، بسوی خانه می‌آمدیم. باد در شاخه‌های سپیدارها می‌پیچید و با آوای خرد شدن برگ‌های زرد پاییزی در زیر پای ما آمیخته می‌شد.

من می‌ترسیدم؛ از تاریکی، از سایه‌ها، و از راه ناآشنا. تو دست مرا گرفتی و چراغ را به دست دیگرم سپردی. پرتوهای لرزان چراغ، سایه‌ها را زیادتر می‌کرد و من خود را به تو نزدیک‌تر می‌کردم. تو چراغ را به دست من دادی و گفتی می‌خواهم چراغ در دستان تو باشد؛ می‌خواهم در دستان شماها همیشه روشنایی باشد.

گرمای زبانه کوچک آتش بالا می‌آمد و به دست من می‌رسید. گرمی آن اخگر کوچک در آن شب پاییزی، خوشایند بود و فروغ آن بر برگ‌های زرد جلوی پای ما می‌گسترد. برگ‌ها زیر پای من خرد می‌شدند و با باد در هوا پراکنده می‌گشتند.

تو گفتی خاک‌های همین کوچه‌ها و باغ‌ها، ریزه‌های همین برگ‌هاست. آنها نمرده‌اند؛ آنها همین خاک‌هایی هستند که تو بر آنها گام می‌نهی؛ خاک‌هایی که تو بر روی آنها ایستاده‌ای. همین خاک‌هایی‌ست که سپیدارها ریشه‌های نیرومند خود را در آن فرو کرده‌اند. همین خاک‌هایی‌ست که جوانه‌ها را در گلدان‌ها به آغوششان می‌سپاریم تا در بهار به آنان گل‌های زیبا و خوشبو بخشند. این برگ‌ها، مادربزرگان برگ‌های سرسبز بهار آینده‌اند. اگر ریشه‌هایشان را در آن فرو نبرند، به کجا ببرند؟ چگونه بزرگ شوند و چگونه میوه‌هایی دهند که دسترنج همین خاک است؟ همین خاک است که باد پاییزی، تخم گل‌ها را بر دامان آن می‌افشاند و او دانه‌ها را چون گوهری گرانبها در آغوش خود پنهان می‌دارد تا زمانی که زمین گرم شود و سرشک آبی بر او فرو افتد. آنگاه باز هم می‌شکفند و گل می‌دهند؛ گلی زیبا، گلی مانند فرزندان شماها!

مباد که ریشه‌هایت را در خاک دیگری فرو کنی، که هر خاکی بهر هر گیاهی نیست. هر گیاهی در هر خاکی نمی‌روید، بزرگ نمی‌شود و میوه نمی‌دهد. خاک تو اینست؛ این کسی که دستش را گرفته‌ای، این کسی که دستت را گرفته و راز و نیازش را می‌شنوی. راز و نیازهایی که دانه‌های بارآور اوست.

ترسناکی این راه‌های تاریک، به اندازه ترسناکی بسیاری از راه‌های روشن نیست. روشنی‌ها را همه دیده‌اند، همه رفته‌اند، همه می‌دانند. در راه‌های تاریک برو! آنجا که پر است از گمشده‌های نیاکان تـو. جستجو کـن، پـیدا کـن، نگاهشان کـن و به فرزندانت نشانشان بده.

راه تو، راه تاریکی‌هاست. تو رهنورد شبی، رهنورد شب! راهیان شب و تاریکی را هیچکس همراهی نمی‌کند؛ تنها می‌مانند، تنهای تنها. باید آهسته و هشیار روند. از روندگان روز بازپس می‌مانند، ریشخند می‌شوند و خوار؛ و شاید هم هیچگاه به سرانجام نرسند.

من سرم را بلند کردم. مادربزرگ به فراسوی تاریکی‌ها چشم دوخته بود. پرتوی کم‌سوی چراغ، چشمانش را درخشان‌تر کرده بود و چین‌های چهره‌اش، پیرتر نشانش می‌داد. از او نپرسیدم که در یاد کدام روزگـاران از دسـت رفـته بـود. در یاد کدامین شب تاریک؟

خسته بود و به سختی راه می‌آمد. دستش را فشردم. نمی‌دانم من بیشتر نیازمند دستان او بودم یا او دستان مرا برای واپسین گـام‌هایش برگرفته بود؟

بالای بلند او برای من همیشه مانند سپیدارهای سربلند همان کوچه بود؛ بلند و استوار و پابرجا. افسوس که مانند درختان سرو، بلندای بالای مادربزرگ سربه‌زیر شد؛ مانند بیدهای سرفکن، خمیده گشت؛ و همچو بوته‌های گل ناز، بر گستره زمین و در آغوش زمین خوابید.





نوشته شده در تاریخ سه شنبه ششم دیماه سال 1390 توسط محمد مظفری
|تمامی حقوق این وبلاگ برای كانون سپینود محفوظ است|