تبلیغات
کانون خیریه سلامت رفتار سپینود دانشگاه علوم پزشکی تبریز - بیا تا برویم
 

جاده و اسب مهیاست، بیا تا برویم

کربلا منتظر ماست، بیا تا برویم

ایستاده است به تفسیر قیامت زینب

آن سوی واقعه پیداست، بیا تا برویم

خاک در خون خدا می شکفد، می بالد

آسمان غرق تماشاست، بیا تا برویم

تیغ در معرکه می افتد و برمی خیزد

رقص شمشیر چه زیباست، بیا تا برویم

از سراشیبی تردید اگر برگردیم

عرش زیر قدم ماست، بیا تا برویم

دست عباس به خونخواهی آب آمده است

آتش معرکه برپاست بیا تا برویم

زره از موج بپوشیم و ردا از طوفان

راه ما از دل دریاست، بیا تا برویم

کاش، ای کاش! که دنیای عطش می فهمید:

آب، مهریه ی زهراست، بیا تا برویم

چیزی از راه نماندست، چرا برگردیم؟!

آخر راه همین جاست، بیا تا برویم

فرصتی باشد اگر باز در این آمد و رفت

تا همین امشب و فرداست، بیا تا برویم

می گویم:

- محرمی محتشم بخوان عزیز، گرچه برای هزارمین بار...

- دلم هوای کودکیم را کرده. همیشه می ترسیدم در دسته های عزاداریت میان سیاه پوشانت گم شوم! دلم هوای کودکیم کرده...

گفته اند:

حسین به جای خود بازگشت و تشنگی بر او سخت شده بود. مردم گرد عباس را بگرفتند و او را از حسین جدا کردند.

عباس به طلب آب رفت: بر او حمله کردند. او هم بر آنها تاخت و می گفت:

از مرگ نمی ترسم آنگاه که بانگ زند.

چنان می جنگم که میان جنگاوران پوشیده شوم از خاک.

جانم فدای آن جان برگزیده ی پاک.

عباسم من

که با مشک می آیم

و از گزند و زخم خصم باکی ندارم.

آنها را پراکنده ساخت. زید بن رقاد جهنی پشت خرمابنی کمین کرد. حکیم بن طفیل سنبسی یاور او گشت و شمشیر به دست راست عباس زد. عباس تیغ به دست چپ گرفت و حمله کرد و رجز می خواند:

اگر دست راستم را بریدید،

قسم به خدا

از دینم دفاع می کنم هنوز،

و از امامم

که فرزند پیامبر پاک امین است.

و کارزار کرد تا ضعف بر او مستولی گشت و زخم های سنگین وی را رسید و از حرکت فروماند.

زید بن رقاد از پشت درخت خرما بر دست چپ او زد. عباس گفت:

ای نفس!

نترس از کافران

و به رحمت خدای جبار دل خوش بدار

و تو را به همراهی پیامبر مژده باد.

خدایا! اینان بریدند دست چپم را

آنها را به گرمای آتشت بسوزان.

مردی بر او حمله کرد و به گرزی آهنین بر فرق سر او کوفت که سر او بشکافت و از اسب بگردید و فریاد زد: «یا اباعبدالله! علیک منی السلام»

چون حسین او را بر کنار فرات برزمین افتاده دید، بگریست.

گفت:«اکنون پشت من شکست و چاره ام کم شد.»

قبر او نزدیک شریعه است: همان جای که کشته شد.  خون عباس در قبیله ی بنی حنیفه است و آن گاه که کشته شد  سی و چهار سال داشت.

هرگاه دشمن بر اصحاب حسین احاطه می کرد، عباس می تاخت و آنان را می رهانید.

وقتی عباس رفت و کشته شد، لشکری باقی نمانده بود...

کتاب آه (بازخوانی مقتل حسین بن علی علیهاالسلام) - ویرایش یاسین حجازی





نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و چهارم دیماه سال 1390 توسط محمد مظفری
|تمامی حقوق این وبلاگ برای كانون سپینود محفوظ است|